خانه / خواندن و دانستن / سخنان پند آموز / داستانهای پندآموز – شماره32

داستانهای پندآموز – شماره32

آینه و شیشه!

جوان ثروتمندی نزد عارفی رفت و از او اندرزی برای زندگی نیک خواست…

عارف او را به کنار پنجره برد و پرسید: چه می بینی؟

گفت: آدم هایی که می آیند و می روند و گدای کوری که در خیابان صدقه می گیرد

بعد آینه بزرگی به او نشان داد و باز پرسید: در آینه نگاه کن و بعد بگو چه می بینی؟

گفت: خودم را می بینم !

عارف گفت: دیگر دیگران را نمی بینی !

آینه و پنجره هر دو از یک ماده ی اولیه ساخته شده اند : شیشه

اما در آینه لایه ی نازکی از نقره در پشت شیشه قرار گرفته و در آن چیزی جز شخص خودت را نمی بینی

این دو شی شیشه ای را با هم مقایسه کن :

وقتی شیشه فقیر باشد، دیگران را می بیند و به آن ها احساس محبت می کند.

اما وقتی از جیوه (یعنی ثروت) پوشیده می شود، تنها خودش را می بیند

تنها وقتی ارزش داری که شجاع باشی و آن پوشش جیوه ای را از جلو چشم هایت برداری، تا بار دیگر بتوانی دیگران را ببینی و دوستشان بداری…

سخن روز :

اگر می‌بینی کسی به روی تو لبخند نمی‌زند علت را در لبان فرو بستهء خود جستجو کن. دیل کارنگی

آموزش خیاطی خانم سلحشور

درباره ی صبا جون

صبا جون
فوق لیسانس شیمی آلی هستم. به تدریس پاره وقت در دانشگاه مشغولم. زیبایی و هنر را دوست دارم. به شعر و ادبیات علاقه دارم. برای دوستداران زیبایی می نویسم... با کانال تلگرام صباجون همراه باشید. مجله اینترنتی بانوان ایرانی

همچنین ببینید

داستانهای پندآموز-شماره28

شکست، یک اتفاق است. یکی از مریدان شیوانا مرد تاجری بود که ورشکست شده بود. …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.